![]() |
دل نوشته ها |
نویسندگان وبلاگ
coral
موضوعات
پیوندها
پيوند هاي روزانه
فال حافظ
خروجي ها
RSS 2.0
تشكرها Designed by: Pesrainweblog.ir
Powerd By: NikBlog.Com
حسين (ع) بيشتر از آب , تشنه لبيک بود , اما افسوس که به جاي افکارش
زخم هاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بي آبي معرفي کردند.
(دکتر علي شريعتي)
( ادامه مطلب )
در شبان غم تنهايي خويش
عابد چشم سخنگوي توام
من در اين تاريكي
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوي توام
چشم من چشمه ي زاينده ي اشك
گونه ام بستر رود
كاشكي همچو حبابي بر آب
در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود
شوق بازآمدن سوي توام هست
اما
تلخي سرد كدورت در تو
پاي پوينده ي راهم بسته
ابر خاكستري بي باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
واي ، باران
باران ؛
شيشه ي پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينك ، اما آيا
باز برمي گردي ؟
چه تمناي محال
خنده ام مي گيرد
من گمان مي كردم
دوستي همچون سروي سرسبز
چار فصلش همه آراستگي ست
من چه مي دانستم
هيبت باد زمستاني هست
من چه مي دانستم
سبزه مي پژمرد از بي آبي
سبزه يخ مي زند از سردي دي
من چه مي دانستم
دل هر كس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند
از دلم رست گياهي سرسبز
سر برآورد درختي شد و نيرو بگرفت
برگ بر گردون سود
اين گياه سرسبز
اين بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه روياهايي
كه تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميتها
كه به آساني يك رشته گسست
من چه دارم كه تو را در خور ؟
هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
هيچ
تو همه هستي من ، هستي من
تو همه زندگي من هستي
تو چه داري ؟
همه چيز
تو چه كم داري ؟ هيچ
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي ، روي تو را
كاشكي مي ديدم
شانه بالازدنت را
بي قيد
و تكان دادن دستت كه
مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را كه
عجيب !عاقبت مرد ؟
من به خود مي گويم :
" چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ "
وصبوري مرا
كوه تحسين مي كرد
كوه بايد شد و ماند
رود بايد شد و رفت
دشت بايد شد و خواند
در من اين جلوه ي اندوه ز چيست ؟
در تو اين قصه ي پرهيز كه چه ؟
در من اين شعله ي عصيان نياز
در تو دمسردي پاييز كه چه ؟
حرف را بايد زد
درد را بايد گفت
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از متلاشي شدن دوستي است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنايي با شور ؟
و جدايي با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشي
يا غرق غرور ؟
سينه ام آينه اي ست
با غباري از غم
تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار
آشيان تهي دست مرا
مرغ دستان تو پر مي سازند
آه مگذار ، كه دستان من آن
اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد
آه مگذار كه مرغان سپيد دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد
عابد چشم سخنگوي توام
من در اين تاريكي
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوي توام
چشم من چشمه ي زاينده ي اشك
گونه ام بستر رود
كاشكي همچو حبابي بر آب
در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود
شوق بازآمدن سوي توام هست
اما
تلخي سرد كدورت در تو
پاي پوينده ي راهم بسته
ابر خاكستري بي باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
واي ، باران
باران ؛
شيشه ي پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينك ، اما آيا
باز برمي گردي ؟
چه تمناي محال
خنده ام مي گيرد
من گمان مي كردم
دوستي همچون سروي سرسبز
چار فصلش همه آراستگي ست
من چه مي دانستم
هيبت باد زمستاني هست
من چه مي دانستم
سبزه مي پژمرد از بي آبي
سبزه يخ مي زند از سردي دي
من چه مي دانستم
دل هر كس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند
از دلم رست گياهي سرسبز
سر برآورد درختي شد و نيرو بگرفت
برگ بر گردون سود
اين گياه سرسبز
اين بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه روياهايي
كه تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميتها
كه به آساني يك رشته گسست
من چه دارم كه تو را در خور ؟
هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
هيچ
تو همه هستي من ، هستي من
تو همه زندگي من هستي
تو چه داري ؟
همه چيز
تو چه كم داري ؟ هيچ
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي ، روي تو را
كاشكي مي ديدم
شانه بالازدنت را
بي قيد
و تكان دادن دستت كه
مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را كه
عجيب !عاقبت مرد ؟
من به خود مي گويم :
" چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ "
وصبوري مرا
كوه تحسين مي كرد
كوه بايد شد و ماند
رود بايد شد و رفت
دشت بايد شد و خواند
در من اين جلوه ي اندوه ز چيست ؟
در تو اين قصه ي پرهيز كه چه ؟
در من اين شعله ي عصيان نياز
در تو دمسردي پاييز كه چه ؟
حرف را بايد زد
درد را بايد گفت
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از متلاشي شدن دوستي است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنايي با شور ؟
و جدايي با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشي
يا غرق غرور ؟
سينه ام آينه اي ست
با غباري از غم
تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار
آشيان تهي دست مرا
مرغ دستان تو پر مي سازند
آه مگذار ، كه دستان من آن
اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد
آه مگذار كه مرغان سپيد دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد
( ادامه مطلب )
برج و کبوتر
زير اين گنبد نيلي ، زير اين چرخ کبود
توي يک صحراي دور ، يه برج پير و کهنه بود
يه روزي زير هجوم وحشي بارون و باد
از افق کبوتري تا برج کهنه پر گشود
برج تنها سرپناه خستگيش شد
مهربونيش مرهم شکستگيش شد
اما اين حادثه ي برج و کبوتر
قصه ي فاجعه ي دلبستگي شد
اول قصه مونو تو مي دوني تو مي دونستي
من نمي تونم برم تو مي توني تو مي تونستي
باد و بارون که تموم شد ، اون پرنده پر کشيد
التماس و اشتياقو ته چشم برج نديد
عمر بارون عمر خوشبختي برج کهنه بود
بعد از اون حتي تو خوابم اون پرنده رو نديد
اي پرنده من ، اي مسافر من
من همون پوسيده ي تنها نشينم
هجرت تو هر چه بود معراج تو بود
اما من اسير مرداب زمينم
راز پرواز و فقط تو مي دوني تو مي دونستي
من نمي تونم برم تو مي توني تو مي تونستي
آخر قصه مونو تو مي دوني تو مي دونستي
من نمي تونم برم تو مي توني تو مي تونستي
توي يک صحراي دور ، يه برج پير و کهنه بود
يه روزي زير هجوم وحشي بارون و باد
از افق کبوتري تا برج کهنه پر گشود
برج تنها سرپناه خستگيش شد
مهربونيش مرهم شکستگيش شد
اما اين حادثه ي برج و کبوتر
قصه ي فاجعه ي دلبستگي شد
اول قصه مونو تو مي دوني تو مي دونستي
من نمي تونم برم تو مي توني تو مي تونستي
باد و بارون که تموم شد ، اون پرنده پر کشيد
التماس و اشتياقو ته چشم برج نديد
عمر بارون عمر خوشبختي برج کهنه بود
بعد از اون حتي تو خوابم اون پرنده رو نديد
اي پرنده من ، اي مسافر من
من همون پوسيده ي تنها نشينم
هجرت تو هر چه بود معراج تو بود
اما من اسير مرداب زمينم
راز پرواز و فقط تو مي دوني تو مي دونستي
من نمي تونم برم تو مي توني تو مي تونستي
آخر قصه مونو تو مي دوني تو مي دونستي
من نمي تونم برم تو مي توني تو مي تونستي
( ادامه مطلب )
راز
آب از ديار دريا
با مهر مادرانه
آهنگ خاك مي كرد !
***
برگرد خاك ميگشت
گرد ملال او را
از چهره پاك مي كرد
***
از خاكيان ، ندانم
ساحل به او چه مي گفت
كان موج ناز پرورد
سر را به سنگ مي زد
خود را هلاك مي كرد !
***
فريدون مشيري
( ادامه مطلب )
